كامپيوتر، رويايي دوست داشتني من
 
 
منوی اصلی
صفحه نخـــــست
چــــاپ صفــــحه
خـــانه كردن وب
ذخـــــیره صفحه
پـست الکترونیک
بایگـــانی مطالب
در باره ی ما
 

با سلام. اميدوارم از بازديد وبلاگ لذت ببريد. لطفا با بيان نظرات ارزشمند خود ما را در بالا بردن كيفيت وبلاگ ياري فرماييد. من تنها یک چیز می‌دانم و آن اینکه هیچ نمی‌دانم. (سقراط)
موضاعات
آزمایشگاه پایگاه داده ها آزمایشگاه معماری News Software بدون شرح Poem بارسلونا Reading AMD Google Open Source Linux
پیوند وبلاگ
[Link_Title]

 

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

زیباترین سایت ایرانی

جدید ترین سایت عکس

نازترین عکسهای ایرانی


آرشیو ماهیانه
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
آذر 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
مرداد 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
نویسندگان
نویسندگان
پیوند وبلاگ
[Link_Title]

:: تمام پیوندها ::
 
طراح قالب و کد های جاوا...

كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها: 145
RSS

طراح قالب و کد های جاوا...

Www.LoxBlog.Com

کد های وجاوا :


عشق و دیوانگی

زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.


فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.

آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا"
فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول
کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به
شمردن ....یک...دو...سه...چهار...همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست
تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد
رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی
پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط

باید عشق را پیدا کنی و او
پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد
ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف
شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده
بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمانکنم
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است
و دیوانگی همواره در کنار اوست.



آخرین مطالب ...
» ویدیو آموزشی نرم افزار Rapid Miner
» دانلود نرم افزار داده کاوی Rapid Miner
» کتاب آموزشی نرم افزار Rapid Miner
» 10 Uses Of The Find Command In Linux
» نرم افزار امنیتی McAfee VirusScan Enterprise 8.7
» نرم افزار HDDLife (تخمین عمر باقی مانده هارد دیسک)
» نرم افزار امنیتی ESET Smart Security Business Edition v4.2.76.0
» خلاصه ای از بانک های اطلاعاتی
» برنامه SQL Server Express Edition 2005
» نمونه سوال امتحانی درس آزمایشگاه معماری کامپیوتر

Home | FeedBack

Copyright © 2008 LoxBlog.Com . All Rights Reserved. Translation Www.NazTarin.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران