با سلام.
اميدوارم از بازديد وبلاگ لذت ببريد. لطفا با بيان نظرات ارزشمند خود ما را در بالا بردن كيفيت وبلاگ ياري فرماييد.
من تنها یک چیز میدانم و آن اینکه هیچ نمیدانم. (سقراط)
روزي از همين روزا بود كه زندگي براي من زيبا شده بود. فكر ميكردم كه واقعا كسي را دارم كه بتوانم به پشتوانهي او كاري را انجام بدم و در من انگيزه ايجاد كند ولي حيف كه رفت و ديگه شايد هيچ وقت او را نبينم...
روزهاي خوبي بود، شايد در روز كار زيادي انجام مي دادم ولي اصلا خسته نميشدم، كار برايم مهم نبود تنها فقط او براي مهم بود... همه چيز به خوبي پيش ميرفت، تازه زندگاني ام رونق گرفته بود و داشت كم كم صفحات مهم زندگيم برگ ميخورد... روز به روز پيشترفت مي كردم ... ولي نميدانم چه پيش آمد؟!؟!؟! چه مشكلي به وجود آمد؟!؟!؟! همه چيز داشت كم كم تمام ميشد، خيلي تحمل كردم، خيلي تلاش كردم، داشتم از خودم هم ميزدم كه بدانم چرا اين مشكل پيش آمده!؟!؟؟!!! ولي جواب نگرفتم. هر چند مدت جدا شدنم را كمي به تاخير انداختم ولي باز هم هيچ ... داشت زندگي برايم تمام ميشد و هيچ اميدي به ادامهي راه نداشتم. خيليها با هم حرف زدن، خيليها به هم حرف زدن، خيليها هم سكوت كردند . . . در مقابل همهي آنها ايستادم و از او فاع كردم- خودم را تقصير كار مي دانستم- هميشه به ياد او بودم- شبي نبود كه از او ياد نكنم و خاطره هاي كنار او بودن را به ياد نياورم- شبي نبود كه خواب او را نبينم- آخر روزي او را ديدم خواستم باه او صحبت كنم ولي من را تحويل نگرفت با بيميلي از كنارم رد شد. به هر دري كه توانستم زدم ولي جواب نگرفتم... يك روز هم مجبورم كرد كه روي عشق خود پا بگذارم ... الان تنها از او يادگاريهاش براي من مانده و خاطرات او... دلم بيش از هر چيزي براي او تنگ شده دلم ميخواهد براي يك بار هم كه شده ببينمش. ياد آن روزها خوش ...
استفان
نوشته شده توسط rbm-computer | لينک ثابت |سهشنبه 26 بهمن 1389|