با سلام.
اميدوارم از بازديد وبلاگ لذت ببريد. لطفا با بيان نظرات ارزشمند خود ما را در بالا بردن كيفيت وبلاگ ياري فرماييد.
من تنها یک چیز میدانم و آن اینکه هیچ نمیدانم. (سقراط)
دختري بود نابينا که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت و فقط يک نفر را دوست داشت دلدادهاش را و با او چنين
گفته بود: «اگر روزي قادر به ديدن باشم حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را
ببينم عروس حجلهگاه تو خواهم شد». و چنين شد که آمد آن روزي که يک نفر پيدا شد که
حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد و دختر آسمان را ديد و زمين را رودخانهها
و درختها را آدميان و پرندهها را و نفرت از روانش رخت بر بست.
دلداده به ديدنش آمد و ياد آورد وعده
ديرينش شد: «بيا و با من عروسي کن ببين که سالهاي سال منتظرت ماندهام».
دختر برخود بلرزيد و به زمزمه با خود
گفت: «اين چه بخت شومي است که مرا رها نميکند؟» دلدادهاش هم نابينا بود و دختر
قاطعانه جواب داد: قادر به همسري با او نيست.
دلداده رو به ديگر سو کرد که دختر اشکهايش
را نبيند و در حالي که از او دور ميشد گفت: «پس به من قول بده که مواظب چشمانم
باشي»
نوشته شده توسط rbm-computer | لينک ثابت |پنجشنبه 07 بهمن 1389|